ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

پروردگارا سپاسگذارم

خدایا به من کمک کن تا کودکم را همانگونه که تو مارا هدایت میکنی کمک کنم ، خدایا به من این توانایی را بده تا فقط صورت معصوم وشیرین او، برق چشمهایش، عشقی که در لبخندهایش موج میزند، محبتی را که در دستانش وجود دارد، ودل پاک بی گناهش را ببینم ، خدایا بگذار تا از طریق من کودکم نیز، طعم عشق بی انتهای تو را بچشد، شاید کودکم از راه عشق تو امیدتورا هم بدست بیاورد. خدایا این فرشته معصوم اول از آن تو می باشد وسپس فرزند من ، پس به او این فرصت را بده تا عشق به تو و رحمت تورا با جان و قلب خود درک کند وبفهمد که عشق تو نگهدار وپشتیبان همیشگی اوست.                &nb...
27 دی 1390

مامانی تو خوب باش منم خوبم

گل من سلام ؛ مدتی که نمیدونم توی شکم من داری چیکارا میکنی فکرکنم مامانی بعضی از غذاهارو اصلا دوست نداری اخه تا من میخورم حالم بد میشه درسته ؟؟؟؟؟ دکترقرمزی به بخش اورژانس   مامان سارا باید بستری بشه نــــــــه دیگه چایی نمیخورم خواهش میکنم  من میخام زنده بمونم آی ، راستی بابایی هم گاهی خجالت زدمون میکنه با خوراکی های دلچسب از من وشما پذیرایی میکنه به به بوسو رد کن بیاد شوهر ........  دیگه کاره خونه هم یکمی تعطیل کردم مادر اخه ماه اول خیلی کمردرد داشتم واصلا کمرم راست نمیشد ولی الان بهترم بیچاره بابا گاهی میاد کمکم خدا خیرش بده ایشالا جبران کنیم البته بعضی وقتا هم ایشون میان مثلا کمک کنن هاهاهاهاها ولی همش میخاب...
26 دی 1390

اولین سونو(تو الان 7 هفته هستی)

به نام خدا مامانی سلام میخواستم یکمی در مورد اولین سونویی توضیح بدم که توی 7هفتگی انجام دادم راستش خیلی نگران بودم چون همش فکرای بد میکردم میگفتم خدای من اگر نبینم ونشنوم چی اون موقع است که دنیا برام تیره وتار میشه ولی به لطف خدا همه چی خوب بودش اون قلب مهربونت هم مثل یک گنجیشک کوچولو تند وتند می تپید . از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود عزیزم... خدایا شکرت.  1390/10/21       ...
21 دی 1390

اغازی دوباره

  به نام خدای مهربون امروز2 دی ماه 1390 هستش که من برای اولین بار شروع کردم به نوشتن وبلاگ وبه امید خدا تا زمانی که بچه جونم به دنیا بیاد برای دوستای گلم تمامی اتفاق هایی که رخ میده رو مینویسم تا اون هاهم توی شادی ما شریک باشن و به امیدخدا نی نی در آینده با دیدن وخوندن این مطالب حسابی کیف کنه .  ۱۸ آذر ماه ۱۳۹۰ من وبابا رفته بودیم دوبی و از اولین روز حال من بد بود یک روزی که اصلااااااااا تصورش رو نمیکردم... ۲۲ آذر ماه ۱۳۹۰   به فکر من و بابا افتاد نکنه تو توراهی !!!!  بالاخره یک عدد بی بی چک خریدم(البته بعد از یک ساعت گشتن دنبال یه داروخانه ... دریغ از اینکه جلوی...
2 دی 1390